تبليغاتX
امروز بیا .... - اولین سفر - گنبد فیروزه ای سلطان مهربانی مهدی من (عج)



خیلی ناگهانی شد.یقین پیدا کردم که میگن نه قسمته و نه همت.بلکه دعوت است.آنقدر عشق جاری بود.نبودی ببینی ... حس کنی.هرچند موقع ورود به جمکران با بچه ها می گفتیم و می خندیدیم.اما بغضی گلوی من و اونها را داشت له می کرد.بعد از وضو هر کدوم رفتیم سمتی.

من کنار حیاط مسجد میهمان اشک و زاری آقا بودم.تا حالا چنین میهمانی ای نرفتم.

دلم می سوخت که برای ارضای شکم مجبور شدیم آخرای دعا کمیل برسیم.این هم نشانه بی برنامگی کاروان بود.

ولی خوش بود و خوش بود و خوش بود.

حرم حضرت معصومه (س) که دیگه نگو ...

باید بودی و باشی تا حس کنی.حس کردم ... احساس عشق من تنها با حضور مخاطب من امکان داره.

دعوت میشی.من ۴ روزه خواستم و دعوت شدم.بعد از ۳ یا ۴ سال.بعد از ۳ یا ۴ بار.

+ نوشته شده در  87/02/15 ;  توسط بنده;  | 

شمارشگر دائم